تبليغاتX
نمیدونم دوستت دارم یا نه

نمیدونم دوستت دارم یا نه

از دل یک عــاشــــ ق

 

می خواهم برایت از دلتنگی هایم بگویم

دلتنگی هایی که به رنگ توست

برای توست

دلتنگی هایی که مدام به سر من دیوانه می زنند

دلتنگی هایی که شاید کسی آنها را نمی شناسد

هیچ کس خبری از دلتنگی های این دل دیوانه ندارد

ای تمام دلتنگی ورویا و خواب وخیالم

می خواهم فقط تو

فقط تو، دلتنگی هایم را بدانی و بشناسی

چون برای توست

دلتنگی من از دوست داشتن ها ست

از جنس شقایق و به رنگ عاطفه هاست

از باران و تگرگ

از دل یک عــاشــــ ق

می دانم که تنها تویی که دلتنگی ام را می فهمی

چون توهم روزی از این دلتنگی دم می زدی

روزی تو هم مثل من دیوانه بودی

من از نوع لیلی و تو مجنون

خدا کند طعم خوش دیوانگی

و طعم بد دلتنگی از یادت نرفته باشد

یا اگر هم رفت

خدا کند درد دیوانگی و دلتنگی

حتی ذره ای در وجود مهربانت باشد

تا شاید فقط تو بدانی

بدانی که دلتنگی هایم برای توست که دیوانه ام کرده...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 19:58  توسط s.a  | 

سکوت؟


سکوت دل عاشق

سکوتم رو دوست دارم ،

چون درون آن گله ای نیست

گاهی اوقات سکوت دلی رو می شکند

گاهی اوقات سکوت دلی رو بدست می آورد

گاهی اوقات سکوت از دل تنگی حکایت می کند

گاهی اوقات سکوت بغض تو گلو خفته است

گاهی اوقات سکوت حرف تو راه مانده است

گاهی اوقات  سکوت سخن بی کلام است

گاهی اوقات سکوت گریه بی صدای دل یک عاشق است

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 23:44  توسط s.a  | 

 

دیدار نزدیک است

لحظه وصال شور انگیز ترین شب زندگی در اغوش

مهربانی زیر نور تک ستاره اسمانها وبا صدای پر احساس شاعر ترانه های امید واریم

در رختخوابی از جنس یک لایه از عشق

در تو گمشدن می ارزد به پیدا نشدن

انقدر در کوچه پس کوچه های دلت سرگردان شوم

تا در تو خاموش شوم

اه افسوس که خواب وخیالی بیش نیست

صدایم را چرا جواب نمیدهی

روزی هزار بار در دلم تو را صدا میزنم

ای اشنای دیر بچشم امده صبح با یک دنیا امید با دستانی که

بزودی بارور خواهند شد

برایت یک سبد پر از گلهای صحرای خواهم اورد

من تو را تا اخرین نفس نفس خواهم کشید

تو جاودانه هستی توی ترانه هایم

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 23:36  توسط s.a  | 

آغوش گرمت

 

از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش

 براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم

 سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم . تو مرا

به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه

تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري . در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر،

 زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم

جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي

آسمان خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با

گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس

 كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ...

مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 19:39  توسط s.a  | 

خدا حافظ !!

اگر میدانی در این جهان كسی هست

كه با دیدنش رنگ

 رخسارت تغییر میكند و صدای قلبت

 آبرویت را به تاراج

میبرد، مهم نیست كه او مال تو باشد

، مهم این است كه

 فقط باشد، زندگی كند،

لذت ببرد و نفس بكشد

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 17:6  توسط s.a  | 

رفیق من؟؟

 

 

 

 

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم . پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام روئید؛ با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:« دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم»...! همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم. نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا؛ شاید خطا کردم و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا؛ تا کی؛ برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد. بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود. بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت. کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد.کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زیبای توام. برگرد!!!... ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :« تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو"در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم." ...»و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است و من در اوج پائیزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز هم برای شادی و زیبایی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 

 

 

 

پ.ن: لطفا در صورت رضایت از مطالب وبلاگ پس از ورود به لینک ، با انتخاب و ثبتghatreyebaranblogfa.com از وبلاگ من حمایت کنید.
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 21:11  توسط s.a  | 

گلم

 

بادها را به تو هدیه می کنم

وباران را

و برترین شعرم را که تنها یک جمله است :

دوستت دارم !

چه بسیار شب ها و روزهای زمستانی

دوستت داشتم

پیش از آن که زاده شوم .

و چه بسیار شب ها و روزهای پاییزی

دوستت داشتم

پیش از آن که زاده شوم .

و چه بسیار شبها و روزهایی

پس از مرگ

که دوستت خواهم داشت .

و در عشق تو زاده می شوم

و در عشق تو می زیم

و در عشق تو خواهم مرد .

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 19:56  توسط s.a  | 

ماه من

 

اگه شبها سر سجاده سبز دل مهربونت لرزید و قطره اشکی گوشه

 چشمای پاکت رو نمناک کرد به یاد ماهم دستی به آسمون بلند کن شاید

خدا به حرمت نفس آسمونی فرشته ی زمینیش گوشه چشمی هم به ما بندازه..

 

دل گرفته شدم از دست زمانه

                                              دل شده قافل از دست این زمانه

                        مهرم رازم باش در این زمانه

                        یک لحضه قافل نباش از این زمانه

                                              خیلی نامردی دیدم ازاین زمانه

                                              مهرم رازم باش در این زمانه

                                                                                         آخرش شکست بی مروت زمانه

 

                                                                                           خداوندا من قهرم از این زمانه

 

تو اتاقم تو نور مهتاب میشینم و به تو فکر میکنم..دلم میخواد پیشم باشی واسه همیشه.کی واسه همیشه ماله همدیگه میشیم؟؟؟؟؟؟؟؟تو نور مهتاب به این فکر میکنم و واسه رسیدن به هم دعا میکنم تو هم دعا کن

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 17:55  توسط s.a  | 

در خیال عزیزم

 

                                                      تقدیم  به  عزیزم            

 

 

همه می گن که گناهه......................................................عشق پاک من به چشمات

می گن عشق ما تباهه.....................................................دل ندم به سادگی هات

همه فکرشون همینه....................................که جدا بشیم من و تو

                                   سرت اینقدری شلوغه................من دیگه جایی ندارم

حس تلخ یه حسادت..............چشاشون خونه کرده

میدونم جای سعادت ......................آرزوشون غم و درده

به اونا بگو گل من ................................... حس خوب عاشقی رو

بگو که توی دل من ......................................................کاشتی بذر رازقی رو

بیا ثابت کن به دنیا...........................................................که هنوزم عشق زنده اس

بینه هرچی توی دنیا ............................................................عشق پاک ما برنده اس

میگن عاشقی که جرم نیست......................................................عشق یک دختر گناهه

میگن عشقه اون که عشق................................................. نیست هوسه فقط گناهه

اونا عشقو حس نکردن عشق................................... که مردو زن سرش نسیت

می دونی باور نکردن عشق............................... خیانتی باهاش نسیت

حرفاشون برام مهم نیست.................پشت تو هرچی که می گن

هیچی جز تو تو دلم نیست.............اینو حتی اونا می گن

می میرم از عشقت آخرحرف من نیست همه میگن

 

 

Image By Pic.Blogfa.Com

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 18:36  توسط s.a  | 

دلم تنگ است ...

 

 

 دلم تنگ است ...

 

 

دلم برای کسی تنگ است…

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…

دلم براي کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه می دهد …

دلم برای کسی تنگ است که با زيبايی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…

دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…

دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هايش را آرزو دارد…

دلم برای کسی تنگ است که گوشهايم شنیدن صدايش را حسرت می کشد …

دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…

دلم برای کسی تنگ است که اشکهايم را ديده…

دلم برای کسی تنگ است که تنهاييم را چشيده…

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…

دلم برای کسی تنگ است که تنهاييش تنهايی من است…

دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…

دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگيست…

دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…

دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…

دلم برای کسی تنگ است که دوستيش بدون (( تا )) است…

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هايم است…

دلم برای کسی تنگ است .............

با تشکر نوشته شده توسط مدیریت وب بهروز اتش پیکر

ضمنا  با تشکر از خانم فائزه که شعرهای زیبای زیر را برام فرستاده که منم به اسم خودس تو وب میگذارم

 

 

Image By Pic.Blogfa.Com 

Image By Pic.Blogfa.Com 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 18:19  توسط s.a  | 

پسر کعبه

خداحافظ ای محفل وصل یار

خداحافظ ای ماه پروردگار

خداحافظ ای سر به سر شور و حال

خداحافظ ای لحظه های وصال

گوش بسپار!

چه ‌هیاهویی است درآسمان و زمین!

 صدای بال فرشته‌ها را می‌شنوی؟

 با چه سرعتی آماده بازگشت می‌شوند.

 مهمانی به آخر رسیده و میزبانان آسمانی می روند

 تا تولد دوباره آنان را

 كه در ماه بخشش و مغفرت از پوسته گناه به درآمده‌اند به عرش نشینان بدهند.

دوباره زمین می‌ماند و زمینیان

آخرین شب نزدیك است

تنها چند سحر دیگر كه برخیزیم، صبحی از راه می‌رسد كه طلیعه‌اش دیگر رمضان نیست،

 سه یا دو غروب دیگر باید اشك ریزان وداع بخوانیم

 و به دامان مهربان‌ترین مهربانان چنگ بزنیم كه

 اگر تاكنون بر من گناهی باقی است كه هنوز نیامرزیده‌ای

و اراده عذاب و رنج مرا به آن گناه داری ...

پیش از آن كه صبح این شب آخر رمضان طلوع كند

 و این ماه به پایان برسد،

كرم كن

 و از آن گناه و نافرمانی كه كردم درگذر

آمین

اما هنوز فرصت باقی است،

 همین چند روز و شب هم غنیمت است

 اگر بخواهیم می‌توانیم جزو روسفیدانی باشیم كه در صبح فطر، سرمان را بالا بگیریم

و امیدوار باشیم به لطف خدا

كه در ماه توبه و استغفار و مناجات و اجابت، ما نیز سهمی در خور داشته‌ایم

 و به فطرت پاك خود بازگشته‌ایم كه عید فطر را روز بازگشت به فطرت تعریف كرده‌اند.

روزی كه برای مسلمانان از سنگلاخ گناه درگذشته‌ای

كه با همت و رای خود یك ماه كمر به عبادت و ریاضت و بندگی خالصانه بسته‌اند،

 نوید رسیدن به ساحل امن و ایمن بخشش و عطوفت است.

چنانچه حضرت امیر(ع) فرموده‌اند:

ای بندگان خدا! بدانید كه كوچك‌ترین چیزی كه برای مردان و زنان روزه دار است،

 این است كه فرشته‌ای در روز آخر ماه مبارك رمضان به آنها ندا می‌دهد:

ای بندگان خدا بشارتتان باد! كه خداوند متعال تمام گناهان گذشته شما را آمرزید.

 پس بنگرید كه بعد از این چگونه عمل خواهید كرد

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 18:8  توسط s.a  | 

!!!!!!!!!!!!!!

 

 

تقدیم به پسرهای همیشه عاشق مغان                    

 

 

 

 

 

 

Image By Pic.Blogfa.Com 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 21:39  توسط s.a  | 

دلم

کارت پستال 

 

 

 

رفتی حالا به کی بگم خیلی دلم تنگه برات

                                     میخوام یه بار ببینمت سر بذارم رو شونه هات

 

                                     دوست داشتم با گلهای سرخ میومدم به دیدنت

                                      نه اینکه با رخت سیاه چشمای سرخ ببینمت

 

                                               گل و پرپر میکنم سر مزارت

                                                تا ابد بارونیه چشمای یارت

 

                                           رفتی افسوس گل من تو در دل خاک

                                              از تو یادگاریه چشمای نمناک

 

                                    پاییز غریب و بی رحم اونهمه برگ مگه کم بود

                                      گل من رو چرا چیدی گل من دنیای من بود

 

                                       گلمو ازم گرفتی تک و تنهام زیر بارون

                                     حالا که نیستی کنارم میذارم سر به بیابون

 

                                     هنوزم بارون میباره تو میای انگار کنارم

                                     خودتم بهتر میدونی مثل بارون من میبارم

 

                                پاییز غریب و بی رحم اونهمه برگ مگه کم بود

                                    گل من رو چرا چیدی گل من دنیای من بود

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 21:26  توسط s.a  | 

تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

بدون اراده به دنیا می آییم

با حرارت زندگی می کنیم و 

با حسرت می میریم

اما آنچه هرگز فروغش رنگ فنا نمی پذیرد

دوست های پاک و بی آلایش است .

تقدیم به بهترین ها...

 

 

 

 

 

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم ؟

 

شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم

 

تو چیستی که من از موج هرتبسم تو

 

بسان قایق سرگشته روی گردابم

 

تو در کدام سحر بر کدام اسب سپید؟

 

تو را کدام خدا؟

 

تو از کدام جهان؟

 

تو در کدام کرانه تو از کدام صدف؟

 

تو در کدام چمن همره کدام نسیم؟

 

تو از کدام سبو؟

 

من از کجا سر راه توآمدم ناگاه؟

 

چه کرد با دل من ان نگاه شیرین..آه

 

مدام پیش نگاهی مدام پیش نگاه

 

کدام نشاه دویده است از تو در تن من ؟

 

که ذره های وجودم تو را که میبینند

 

به رقص می آیند

 

سرود می خوانند

 

چه آرزوی محالی است زیستن با تو

 

مرا همین بگذارند یک سخن با تو

 

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر

 

به من بگو برو  در دهان شیر بمیر

 

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف

 

ستاره ها راازآسمان بیاربه زیر

 

ترا به هرچه تو گوئی به دوستی سوگند

 

هرآنچه خواهی از من بخواه صبر مخواه

 

که صبر راه درازی به مرگ پیوسته ست

 

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

 

تو دوردست امیدی و پای من خسته ست

 

همه وجود تو مهراست و جان من محروم

 

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته ست

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 21:19  توسط s.a  | 

دروغ

 

 

من یک عمربه خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانسته اما رسوام نساخت و مرا مورد قضاوت قرارنداد!

هرچه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضرشد. اما من هرگز حرف خدا را باور نکردم.

وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم ها و گوش هایم را بستم تا خدا را نبینم و صدایش را نشنوم.

من ازخـــدا گریختم بی خبرازآن که او با من و درمن بود !

می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواست بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها بلا ومصیبت ماندم.

ازهمه کس کمک خواستم اما هیچ کس فریادم را نشنید و یاریم نکرد.

با شرمندگی فریاد زدم :

خدایا اگرمرانجات دهی‌، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هرچه بگویی همان را انجام دهم !

درآن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باورکرد و مرا پذیرفت نمی دانم چگونه اما درکمترین مدت خدا نجاتم داد.

گفتم : خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت و لطف بی حد تورا جبران کنم ؟

گفت : هیچ. فقط عشقم را بپذیر و مرا باورکن و بدان درهمه حال درکنار تو هستم.

گفتم : خدایا عشقت را پذیرفتم و ازاین لحظه عاشقت هستم.

سپس بی آن که نظرخدارا بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگیم ادامه دادم. اوایل کارهرآن چه ازاومی خواستم فراهم می شد. اما ازدرون خوشحال نبودم !

نمی شد هم عاشق خدا شوم وهم به نظرات او بی توجه !

راه و روش خدا را نمی پسندیدم.

با آن چه او می گفت من به آرزوهای بزرگی که داشتم نمی رسیدم.

پس او را فراموش کردم تا راحت تر به آن چیزهایی که می خواهم برسم!

برای ساختن کاخ رویاییم از رهگذران کمک می خواستم.

آنان که خدارا می دیدند سری ازتاسف تکان می دادند و رد می شدند و آن ها که جزسنگ های طــلایی قصـــرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آن ها نیزبهره ای ببرند که همان ها در آخر کاراز پشت خنجرها زدند و رفتند!

همان گونه ازمن گریختند که من از صدای خدا و وجدانم!

نا امید ازهمه جا دوباره خدا را خواندم. کنارم حاضربود!

گفتم: دیدی بامن چه کردند؟!

آنان را به جزای اعمالشان برسان ...

گفت: تو خودت آن ها را به زندگیت فراخواندی!

ازکسانی کمک خواستی که محتاج تر از هرکسی به کمک بودند.

گفتم: مرا عفو کن. من تورا فراموش کردم و به غیرتو روی آوردم. اگردستم بگیری و بلندم کنی هرچه بگویی همان کنم.

بازهم خدا تنها کسی بود که حرف ها وسوگندهایم را باورکرد.

نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره روی پای خود ایستاده ام.

گفتم: خدایا چه کنم ؟

گفت: هیچ. فقط عشقم را بپذیر و مرا باورکن و بدان که همیشه درکنارت هستم.

گفتم: چرا اصرارداری تو را باورکنم و عشقت را بپذیرم؟!

گفت: اگر مرا باورکنی خودت را باورکردی اگرعشقم را بپذیری وجودت آکنده ازعشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که درجست وجوی آنی می رسی و دیگرنیازی نیست که خود را برای ساختن کاخ رویاهایت به زحمت بیاندازی! دیگرچیزی نیست که تو نیازمند آن باشی و به خاطرآن از من روی گردانی. وقتی مرا باورکردی حرف ها و وعده هایم را باورخواهی کرد!

وقتی عاشقم شدی و باورم کردی به آن چه می گویم عمل می کنی زیرا درستی آن ها را باورداری وسعادت خود را درآن ها می بینی!

 

 

 

تو اگر باز کنی پنجره را                      

من نشان خواهم داد

به تو زیبایی را 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 21:11  توسط s.a  | 

خدای s

Click for Full Size View

 

 
 
 
 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت... فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد ، من تنها گوشی هستم كه غصه هايش را می شنود و يگانه قلبی ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه ای از درخت دنيا نشست .

 فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود

با من بگو از آنچه سنگينی سينه توست. گنجشك گفت: لانه كوچكی داشتم ، آرامگاه خستگی هايم بود و سرپناه بی كسي ام . تو همان را هم از من گرفتی . اين توفان بی موقع چه بود ؟ چه مي خواستی از لانه محقرم كجای دنيا را گرفته بود ؟ و سنگينی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت :ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.آنگاه تو از كمين مار پر گشودی . گنجشك خيره در خدايی خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزی در درونش فرو ريخت.  های های گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

 
 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 21:8  توسط s.a  | 

گلم

 

 

 

 

سوگند را ساختیم تا سوگند یاد  کنیم که عاشق بمانیم

 

با سوگند شروع می کنیم با امید ادامه میدهیم و 

 

آرزو داریم با وصال ختم شود...

    

سوگند می خوریم به زیبایی عشق پاک که دل ازهم

 

نگیریم که لحظه ای از یاد یکدیگرغافل نشویم

 

که برای هم باشیم وبه یاد هم    

      

که دوست داشتن را از یاد نبرده و با آمدن هر

 

سپیده وشروع هر روز به یاد  یکدیگر  

     

 چشم به جهان بگشاییم 

 

و در آخر

 

سوگند به عشق که در غم و شادی

 

با هم باشیم و شریک هم

 

 

 

 

 

 

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت   

بیچاره از این عشق فقط سوختن آموخت

فرق منو پروانه در این است    

پروانه پرش سوخت ولی من جگرم سوخت

 

 

برون نمی رود از خاطرم خیال وصالت    

اگر چه نیست وصالی ولی خوشم به خیالت

 

 

برادرانه بیا قسمتی کنیم ای رقیب

جهان و هر چه در اوست از تو

             یار از من

 

 

یک شب خیال چشم تو دیدیم ما به خواب

زان شب دگر به چشم ندیدیم خواب را

 

 

شب را دوست دارم چون مثل غم است

غم را دوست دارم چون همیشه با من است

من این شب زنده داری را دوست دارم

پریشان روزگاری را دوست دارم

        به امید وصالت زنده ماندم

من این چشم انتظاری را دوست دارم

 

                                                  پرسيد: به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به ‏خاطر هيچ كس. پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين ‏گفتم به خاطر هيچ چيز. ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بود ‏گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است          

 

 

کلمه تیر نیست ولی می تواند دل را بشکافد 

دیروز که فریاد زدی دوستت دارم گفتم نمیشنوم بلند تر بگو

و امروز که به آرومی گفتی دیگه دوست ندارم گفتم

هیس   چرا داد میزنی؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 18:12  توسط s.a  | 

م_______اد ر

 

 

 

 

 

 

                                                             مادر

                                                         مادر

                                                                       

 

وقتي خدا مادران را مي آفريد در روز ششم تا ديروقت كار مي كرد.
  فرشته‌اي امد و پرسيد: چرا اينقدر روي اين يكي وقت مي گذاري؟
  و خدا پاسخ داد :
  مي دوني چه خصوصياتي در نظر گرفتم تا درستش كنم ؟

بايد قابل شستشو باشه ولي پلاستيكي نباشه. بيش از 200 قسمت قابل حركت داشته باشه كه قابل تعويض باشند. و بايد بتونه از همه جور غذا استفاده كنه. .بايد بتونه هم زمان سه تا بچه رو در آغوش بگيره . با يه بوسه  كه از زانوي زخمي تا قلب شكسته رو شفا بده. و همه اينها رو بايد فقط با دو تا دست انجام بده.

 

فرشته تحت تأثير قرار گرفته بود .
فقط دو تا دست غير ممكنه . مطمئني اين يك مدل درست و استاندارده ؟
اين همه كار براي امروز زياده بقيه‌اش رو بگذار براي فردا و تكميلش كن

نمي تونم ديگه آخراي كارمه. چيزي نمونده كه موجودي را كه محبوب قلبم هست رو كامل كنم.
وقتي بيمار مي شه خودش، خودش رو معالجه مي كنه و مي تونه 18 ساعت در روز كاركنه .

   

فرشته نزديكتر اومد و زن رو لمس كرد:
اين كه خيلي لطيفه!!
بله لطيفه. ولي خيلي قوي درستش كردم . نمي توني تصور كني چه چيزهايي رو مي تونه تحمل كنه و بر چه مشكلاتي پيروز بشه.

فرشته پرسيد : مي تونه فكر كنه ؟
خدا پاسخ داد : نه تنها فكر مي كنه مي تونه استدلال و بحث و گفتگو كنه .

فرشته گونه زن رو لمس كرد: ”خدا فكر كنم بار مسئوليت زيادي بهش دادي ! سوراخ شده و داره چكه مي كنه !”


خدا اشتباه فرشته رو تصحيح كرد : چكه نمي كنه - اين اشكه .
فرشته پرسيد :به چه دردي مي خوره ؟
اشكها روش او هستند تا غمهاش، ترديدهاش، عشقش ، تنهائيش، رنجش و غرورش رو بيان كنه .
فرشته هيجان زده گفت :خداوندا تو نابغه اي فکر تمام چيز هاي خارق العاده رو براي ساختن مادرها کرده اي ..

 فقط يك چيزش خوب نيست.
خودش فراموش مي كنه كه چقدر با ارزشه 

 

مادر عزیزم از ته دلم دوست دارم!!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 17:42  توسط s.a  | 

باران زده

 

 

 

                                                                                                                                               

    

 

سلام،سلامي به بيقراري دلها،سلامي به پاکي چشمها،سلامي به گرماي دلپذير تابستان قلبها،سلامي گرم به تک ستاره آسمان آبي و سلامي خالصانه به تکدانه شکوفه درخت تنهايي و سلامي به همه عاشقان و سلامی به شما دوستان عزیزم همیشه در کنار هم شاد  و آسمونی باشین و از با هم بودنتون لذت ببرین    

 

      به تو گفتم باورم کن در میان این همه فاصله ها تو با خنده ای نوشتی هم نفس خدا نگهدار پس بنویس مهلت ماندن فقط یک نفس بود سهم من از همه دنیا یک قفس بود. آری سهم من از  تو و با تو بودن  فقط یک داغ جدایی بر تنی که مثل دستات سرد و سرد , و یک غروری که به قیمت  هیچی فروخته شد.عزیز منتظر نباش كه شبي بشنوي از اين دلبستگي هاي ساده ، دل بريده ام ! كه عزيز باراني ام را در جاده اي جا گذاشتم يا در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم توقعي از تو ندارم اگر دوست نداري درهمان دامنه ها و  دور از  دريا بمان هر جور تو راحتي ... باران زده من, همين  یاد چشمان قشنگت که تو دفتر زندگیم به یادگاری مانده براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست من كه اين جا كاري نمي كنم فقط گهگاهان واژه دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم...........

 

 

دستم بریده از تو...
راهم اگر چه دوره..
واسه مجازات این دلم..
اعدام یه غروره...


محكوم به عشق تو شدم
طناب دارم كممه
سرخي سيليت رو صورتم
فكر فرار تو سرمه


واسه ي گذشتن از دل تو چه ديره
بيا ببين محكوم تو داره ميميره
آروم آروم دارم ميرم تا كه بميرم
اما واسه نبودنت دلم مي گيره
می گیره



حالا ديگه راهي نيست ، تا طناب دار من
قدم قدم مي شمرن ، آدماي دور من
اشكي روي چشمها نيست ، كسي به ياد ما نيست
سياهپوشي نمي بينم ، هيشكي عزادار ما نيست

بشمار ثانيه ها رو ، بيا ببين رفتن ما رو
يادت بيار خاطره ها مو ، از جا بكن چوبه ي داااار و
بشمار ثانيه ها رو ، بيا ببين رفتن ما رو
يادت بيار خاطره ها مو ، از جا بكن چوبه ي دار و

به خدا سختمه برم
ولي آخه چيكار كنم

به خدا سختمه برم
ولي آخه چيكار كنم

مجرمم و جرمم اينه
ميخوام تو رو نگاه كنم

مجرمم و جرمم اينه
ميخوام تو رو نگاه كنم


دستم بریده از تو...
راهم اگر چه دوره..
واسه مجازات این دلم..
اعدام یه غروره...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 22:9  توسط s.a  | 

برا شما

 

 

 

 

 

 

به تو عادت دارم
مثل پروانه به آتش،مثل عابد به عبادت
و تو هر لحظه كه از من دوري،من به ويرانگري فاصله مي انديشم
در كتاب احساس واژه فاصله يك فاجعه معنا شده است
تو توانايي آنرا داري كه به اين فاجعه پايان بخشي
 
 

 

 جور یک بی احتیاتی، این قساس یک گناه

زندگی هرچی که بوده، بعد این سیاهه

بعد این کرکس مرگو بالای سرت میبینی

زنده‌ای اما میپوسی، چشمبراه مرگ میشینی

بعد این خد خزونی، ارزوت میشه بمونی

بعد این خد خزونی، ارزوت میشه بمونی

جوونیت رفت به واللا، حالا قدرشو میدونی

زره زره پا میگیر، توی رگهات توی خونت

مرگ خاموشی میشینه زیر پوست و استخونت ، زیر پوست و استخونت

یا که از غسه میمیری ، یا تو انتها میپوسی

اخرش یروز با اشک پنجه مرگو میبوسی

همه دور و بریهات ازت میشن فراری

ارزو به دل میمونی، حسرت یه دست یاری

این یه هشتار عزیزم، نزار دیگرون بسوزن

نزار اونا مسل تو، به سیاهی چشم بدوزن

تو باید چشم امیدو به خدا فقت بدوزی

شایدم علاج درد قسمتت بشه یروزی

بعد این خد خزونی، ارزوت میشه بمونی

جوونیت رفت به واللا، حالا قدرشو میدونی

جور یک بی احتیاتی، این قساس یک گناه

زندگی هرچی که بوده، بعد این سیاهه

بعد این خد خزونی، ارزوت میشه بمونی

جوونیت رفت به واللا، حالا قدرشو میدونی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 22:48  توسط s.a  | 

گله ای نیست

 

 

 

 

گفته بودی که مرا دوست نداری گله ای نیست

       بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

      گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت

      جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

      بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

 

 

تو را به جاي همه ي كساني كه نشناخته ام دوست مي دارم تو را به جاي همه ي روزگاراني كه نمي زيسته ام دوست مي دارم براي خاطر عطر نان گرم و برفي كه آب مي شود و بهاي نخستين گناه تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم تو را به جاي همه ي كساني كه دوست نميدارم دوست مي دارم.

 

                                                  

 


وقتي که به دنيا اومدم صدايي در گوشم طنين افکند و گفت من تا آخرين لحظه عمرت با تو هستم گفتم تو کيستي گفت من غمم: پيش خود خيال کردم که غم عروسکي هست که من با اون بازي کنم اما الان که فکرشو ميکنم ميبينم من بازيچه اي هستم به دست غم

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 22:42  توسط s.a  | 

نگاه معصومت ...

امشب از شميم عطر نياز               تا نگاه عاشقانه لبريزم

 

دوست دارم از نگاه معصومت           همچو شبنمی شوم بياويزم


عاشقانه ترين ترانه شب                هديه بر غم لبان خاموشت

در طلوع بی كرانه عشق                آسمان پرستاره تن پوشت


خيره در زلال شبنم ياس                 با بلور چشم تو هم رازم

در تلاطم واژگان سكوت                  تا حديث عشق را بی آغازم


آری آغاز دوست داشتن است          گرچه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم                كه همين دوست داشتن زيباست...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 22:24  توسط s.a  | 

امتحان عشق . . .

 

 

 

 

چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش

ديروز که فرياد زدي دوست دارم گفتم نمي شنوم .امروز که به آرامي گفتي ديگه دوست ندارم گفتم هيس چرا داد مي زني!!!

دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني.دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني.دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني.دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني.دوستت دارم چون به يک نگاه،عشق مني...

                                                                           

                                                        دروغ بزرگ

اشک دلتنگی...............

 

 

 عشق چیست؟

عشق برگ لطیفی است که تنها دستان مردم می تواند آنها را لمس کند .

از دریا پرسیدندعشق چیست گفت:خشکیدن

از گل پرسیدندعشق چیست گفت:پرپر شدن

از پرنده پرسیدندعشق چیست گفت:مهاجرت کردن

از زمین پرسیدندعشق چیست گفت:لرزیدن

از آسمان پرسیدندعشق چیست گفت:باریدن

از کوه پرسیدندعشق چیست گفت:آتشفشان

از انسان  پرسیدندعشق چیست ؟

ناگهان ندایی از درونش گفت:جدایی

 

 

تا کی می خوای ردم کنی پیش همه بدم کنی

می خوای که از عشق خودت رسوای عالمم کنی

حالم خراب و داغونه

بی مهریات فراونه

اگه منو نخوای دیگه، نفس برام نمی مونه

گریه هامو نمی بینی ، غصه هامو نمی دونی

فریاد قلب زخمیمو از تو چشمام نمی خونی

فرقی برات نمی کنه که من بمونم یا برم

حتی دلت نمی سوزه که پیش چشمات بمیرم

که پیش چشمات بمیرم

اینقدر دل شکسته ام ، از این زمونه خسته ام

تو از پیشم رفتی و من هنوز به پات نشسته ام

گریه هامو نمی بینی ، غصه هامو نمی دونی

فریاد قلب زخمی مو از تو چشمام نمی خونی

فرقی برات نمی کنه که من بمونم یا برم

حتی دلت نمی سوزه که پیش چشمات بمیرم

که پیش چشمات بمیرم

 

 

                                                       گفتنيها 

 

گفتنيها كم نيست، من و تو كم بوديم 

خشك و پژمرده، تا روي زمين خم بوديم

 
گفتنيها كم نيست، من و تو كم گفتيم

مثل هذيان دم مرگ، از آغاز، چنين ‌درهم و برهم گفتيم


ديدنيها كم نيست، من و تو كم ديديم

بي سبب از پاييز، جاي ميلاد اقاقيها را پرسيديم

 
چيدنيها كم نيست، من و تو كم چيديم

وقت گل دادن عشق، روي دار قالي،

بي‌سبب حتي، پرتاب گل سرخي را ترسيديم

 
خواندني‌ها كم نيست، من و تو كم خوانديم 

من و تو ساده ترين ‌شكل سرودن را در معبر

باز، ‌با دهاني بسته وامانديم


من و تو كم بوديم


من و تو، اما در ميدانها


اينك اندازه ‌ما مي‌خوانيم


ما به اندازه‌ «ما» مي‌گوييم، ‌ما به اندازه‌ «ما» مي چينيم


‌ما به اندازه‌ «ما» مي بوييم، ‌ما به اندازه‌ «ما» مي روييم

 
من و تو كم نه، كه بايد شب بي ‌رحم و گل مريم و بيداري شبنم باشيم


من و تو  خم نه و درهم نه و كم نه، ‌كه مي‌بايد، ‌با هم باشيم


من و تو حق داريم در شب اين جنبش


نبض آدم باشيم


من و تو حق داريم كه به اندازه‌ «ما» هم شده


با هم باشيم


گفتنيها كم نيست...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 22:14  توسط s.a  | 

پرنده ي زندگيم

پرنده ي زندگيم  

  چشم انتظارت مرده ی    

به کی بگم که دوریت خواب شبامو برده

همین روزاست بهت بگن چشم انتظارت مرده

به کی بگم که عشقت حسابی داغونم کرد

حسرت با تو بودن خسته و حیرونم کرد

کی باورش می شد من خون ابه گریه کردم

عمر و جوونی هامو به جاده هدیه کردم

گلای یاس و مریم شاهد این شعارند

می خوام که زندگی کنم اگه اونا بذارند...

 

  شاپرکم                                                                        

 

 

شاپرک

شاپرک بالت شکسته، پر ِ پرواز تو بسته

می بینم غم توی چشمات چه غریبونه نشسته

شاپرک خوابه قناری، چه جوری دووم میاری؟

گلا پژمرده و زَردَن، تو عجب طاقتی داری

*

شاپرک دردت به جونم، تو رو از خودم می دونم

بذا یک شعری که گفتم واسه ی دلت بخونم

*

شاپرک دل توی سینه ساعت ها تنها می شینه

وقتی شب می رسه از راه خواب پرواز ُ می بینه

واسه زخمام یه دوا نیست، دلم از دلت جدا نیست

توی این غربت ِ جون گیر، یه نگاه آشنا نیست

*

هر جا که می ری خزونه، غروبه، دل نگرونه

آفتابش جونی نداره، اما شب این جا می مونه

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 22:9  توسط s.a  | 

دل من عادت داشـت

دل من تـنها بـــــود ،

دل من هرزه نـبــــــود ...

دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا

به کجا ؟!

معـلـوم است ، به در خانه تو !

دل من عادت داشـت ،

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...

دل من ساکن دیوار و دری ،

که تو هر روز از آن می گـذری .

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغـچه بـود

که تو هر روز به آن می نگری

راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!

 

 

 به چشمانت عادت کرده بودم / با دستانت رفاقت کرده بودم
نمى آیى توامشب کاش دیشب / دل سیرى نگاهت کرده بودم


دلم در حلقه غمها نشسته / زبانم بسته و سازم شکسته
وجودم پر ز شعر عاشقانه ست / تو را می خواهم و اینها بهانه ست


عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهی
عشق آن است که صد دل به یک یار دهی


کاش بودی تا دلم تنها نبود / تا اسیر غصه ی فردا نبود
کاش بودی تا فقط باور کنی / بی تو هرگز زندگی زیبا نبود

کاش می شد قلب ما از یاس بود / تک تک گلبرگ آن احساس بود
پاک و سبز و ساده و بی ادعا / کاش می شد بهتر از الماس بود
کاش می شد عشق را تفسیر کرد / عاشقی را با محبت سیرکرد



بدن عریانت را در اختیار کسی بگذارکه روح عریانش در اختیار توست


دلم را آهنی کردم مبادا عاشقت گردد
ندانستم تو ای ظالم دلی آهن ربا داری

عاشقى را شرط اول ناله و فریاد نیست
تا کسى از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست
عاشقى کار هر عیاش نیست
غم کشیدن صنعت نقاش نیست



من ساده و بیرنگم / من عاشق دلتنگم
صد بار بزن قطع کن / من عاشق تک زنگم!

سكوتم را به باران هديه كردم.تمام زندگي را گريه كردم...نبودي..!.در فراق شانه هايت به هر خاكي رسيدم تكيه كردم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 21:52  توسط s.a  | 

تقدیم به همه عاشقان


 

آدم وقتی که میمیره آزاد میشه آزاد آزاد

دیگه نه از عشق خبری هست نه از غم , نه از پول و نه از ...

 

دیگه حتی مریض هم نمیشه که کسی نیاد عیادتش

دیگه غصه نداری که بری یه گوشه زانوی غم بغل کنی

 

دیگه عاشق کسی نمیشی که عاشقت نباشه

دیگه به کسی راست نمیگی که بهت دروغ بگه یا دروغ بگی که راست بشنوی

 

دیگه دلت هم واسه کسی تنگ نمیشه

دیگه غرور هم نداری که وقتی یه نفر بهت توهین کرد ناراحت بشی

 

دیگه حتی به اونایی که دوستشون داری نمیتونی بگی دوستت دارم

چیه ؟

 

ناراحت شدی ؟؟

یاد غمهات افتادی ؟؟؟

 

یا شاید گناهت ؟؟؟؟

یا دلهایی که شکستی ؟؟؟؟؟

 

اصلا میخوای بیا یه کاری بکنیم

بیا نمیریم

 

بیا زنده بمونیم و آدم باشیم .

 

 

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نكنيم يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نكنيم يادمان باشد از امروز خطايي نكنيم گر چه در خود شكستيم صدايي نكنيم يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهر بي سرو پايي نكنيم


تو مرا می فهمی من تو را می خواهم وهمین ساده ترین قصه یک انسان است تو مرا می خوانی من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی

 

چه زیباست به خاطر تو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بدون خوشبختی زیستن و برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن. ای کاش واقف بودی که بدون تو مرگ گواراترین زندگی است و بدون تو و بدور از دست های مهربان تو و بدون قلب حساست زندگی چه تلخ و ناشکیباست

 

باز شب شد چقدر تنهايم گفته بودي كه شبي مي آيم باز شب شد و از پنجره ام همچنان راه تو را مي پايم كنج اين پنجره ها شب همه شب منم و گريه و هاي و هايم پشت اين پنجره ها تا به سحر پنجه بر پيكر شب مي سايم نكند بيهوده عمر خود را پشت اين پنجره مي فرسايم نكند بيهوده تكرار شود قصه ي چشم به راهي هايم باز چون ديشب و شب هاي دگر مي روم پنجره را بگشايم باز شب شد شب و از پنجره ام همچنان راه تو را مي پايم

 

توکه آهسته میخوانی قنوت گریه هایت را          میان ربنای سبزدستانت دعایم کن

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 21:48  توسط s.a  | 

تاب زندگيم

 

تو اگر پرنده

باشی چشای من اسمونه

                    راز پر کشیدنت را جز من کسی نمی دونه       

واسه من سخته که بی تو بنویسم مشق پرواز

                    با صدای ساز  خسته تو کنم دل روی آواز

من تو گرچه اسیریم  حیفه از غصه بمیریم

                    بیا تا اخر دنیا بشینیم و پر بگیریم  

جای پر زدن زمین نیست توی قلب آسمونه

                     قصه مرگ و جدایی تو کتابا جا می مونه

اگر عمر مون تموم شد نگو همدمی نیست

                      بیا فردا را بسازیم این که فرصت کمی نیست

اشکت رو نگه دار واسه غصه های پرواز

                       زنده کن صدای سازا که رسیده وقت آواز

 

 

 

تو بارانی من باران پرستم تو دریائی من امواج تو هستم اگر روزی  بپرسی باز گویم تو من هستی و من نقش تو هستم

 

 

Image By Pic.Blogfa.Com


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 21:41  توسط s.a  | 

حلقه

 

 

اجازه هست خيال کنم تا آخرش مال مني؟

 

 خيال کنم دل منو با رفتنت نمي شکني ؟

 

اجازه هست خيال کنم بازم مي آي مي بينمت ؟

 

 با اون چشماي مهربون دوباره چشمک مي زني؟


اگه بگم بال منی لحظه ی پرواز منی


ميشی برام خاطره ی قشنگ لحظه ی وصال


ميشی برام باغبون ميوه های تشنه وکال


ميشی برام ماه شبای بی سحر


ميشی برام ستاره ی راه سفر


ولی بدون هرجا باشی يا نباشی مال منی


بدون اگه برای من هم نباشی عشق منی


برای سعادتت شبا شعرامو من داد می زنم .....

باشه من اسمی ازت نمی برم.نمی گم که دل من یه دلبر داره.چون تو خواستی.تو که حالا 
 
صاحب قلب و روح منی.تویی که تو دلم بلندترین جا رو داری.اما بهم بگو آیا روزی خواهد
 
رسید که دلت با من باشه.من آخه بی تو هیچم.خیلی به آغوش گرمت نیاز دارم . بگو که
 
آرزوی رسیدن به تو رو به گور نخواهم برد.خواهش می کن

 

 

خسته شدم میخواهم در آغوش گرمت آرام گیرم

خسته شدم بس که از سرما لرزیدم بس که این کوره راه

 ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندند

خسته شدم بس که تنها دویدم .اشک گونه هایم را پاک کن و بر

پیشانیم بوسه بزن ... میخواهم با تو گریه کنم...خسته شدم بس که

تنها گریه کردم..میخواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم وشانه

هایت راببوسم ...خسته شدم بس که تنها ایستادم خوب من

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:45  توسط s.a  | 

پاییز را دوست دارم

                                                             

پاییز را دوست دارم...

 

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

 

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

 

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

 

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

 

بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

 

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

 

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

 

بخاطر شب های سرد و طولانی اش

 

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

 

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

 

                                          بخاطر بغض های سنگین انتظار   

  

بخاطر اشک های بی صدایم

 

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

 

بخاطر معصومیت کودکی ام

 

بخاطر نشاط نوجوانی ام

 

بخاطر اولین نفس هایم

 

بخاطر اولین گریه هایم

 

بخاطر اولین خنده هایم

 

بخاطر دوباره متولد شدن

 

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

 

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

 

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

 

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

 

پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز

 

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم... 

 

 

 

 

 

وقتي مي گويم دوستت دارم ...

وقتي مي گويم دوستت دارم
شايد تصور كني تنها چند واژه ي ساده را در كنار هم گذاشته ام
و جمله اي را بيان كرده ام
اما...
اين تنها يك جمله نيست !
دنياي لبريز از رويا هاي سبز و سرخ !
همين جمله كوتاه !
آري همين چند واژه خود كتابيست سر شار از معنا !
دوستت دارم يعني بي حضور تو زندگي برايم بي معناست
بي تو دنياي من به سردي مي گرايد و چشمانم بي فروغ ميگردد !
دوستت دارم يعني قلب من منزلگاه توست
و وجودم سرزميني كه تخت پادشاهي را تنها لايق تو مي دانم .
دوستت دارم

 داستان کوتاه عاشقانه Www.K2dastan.persianblog.ir

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:34  توسط s.a  | 

دیگه نمی خوام

دارم  دیوونه  میشم خدای  من   خودت  به  دادم برس ...

دلتنگي ها و دست نوشته ها ...

توي ايوون تاريك دراز كشيده بود و داشت به اسمون بي ستاره خودش نگاه ميكرد...ياد روزايي افتاد كه با

 بهترين كسش تو همون ايوون ستاره هاي اسمون رو نگاه ميكردند. بهترين ساعات عمرش همون روزايي

بودن كه با دخترك توي ايوون تاريك ستاره هاي خدا رو ميشمردن...يه ستاره اشك الود از اسمون رد

شد...چشماي محسن پر شد از ستاره هاي اشك الود...با دستاش ستاره ها رو از روي گونه هاش پاك كرد و

دوباره به اسمون بي ستاره خودش خيره شد... دخترك هر وقت ستاره اشك الود ميديد ميگفت يه ارزو بكن

زود....و محسن چون به ارزوش رسيده بود نميدونست چه ارزويي بكنه ....اما اون شب براي لحظه اي ياد

تك ستاره اسمون دلش افتاد ...از ته دل خواست ارزو بكنه كه كاش يه بار ديگه اون بياد پيش من....اما تا

يادش افتاد تك ستا ره اش كجا رفته با چشماي پر از اشك يه ارزو كرد: كاش من ميرفتم پيش اون ...اينو كه

ارزو كرد يه ستاره اشك الود ديگه تو اون اسمون درخشيد....چشماش ديگه طاقت

نياورد...بلند شد و در حالي كه ميرفت به اتاق سرد و تاريكش زير لب گفت: ...يعني يه ارزوي ديگه بكن ...

 

دیگه نمی خوام

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:17  توسط s.a  |