می خواهم برایت از دلتنگی هایم بگویم
دلتنگی هایی که به رنگ توست
برای توست
دلتنگی هایی که مدام به سر من دیوانه می زنند
دلتنگی هایی که شاید کسی آنها را نمی شناسد
هیچ کس خبری از دلتنگی های این دل دیوانه ندارد
ای تمام دلتنگی ورویا و خواب وخیالم
می خواهم فقط تو
فقط تو، دلتنگی هایم را بدانی و بشناسی
چون برای توست
دلتنگی من از دوست داشتن ها ست
از جنس شقایق و به رنگ عاطفه هاست
از باران و تگرگ
از دل یک عــاشــــ ق
می دانم که تنها تویی که دلتنگی ام را می فهمی
چون توهم روزی از این دلتنگی دم می زدی
روزی تو هم مثل من دیوانه بودی
من از نوع لیلی و تو مجنون
خدا کند طعم خوش دیوانگی
و طعم بد دلتنگی از یادت نرفته باشد
یا اگر هم رفت
خدا کند درد دیوانگی و دلتنگی
حتی ذره ای در وجود مهربانت باشد
تا شاید فقط تو بدانی
بدانی که دلتنگی هایم برای توست که دیوانه ام کرده...

سکوتم رو دوست دارم ،
چون درون آن گله ای نیست
گاهی اوقات سکوت دلی رو می شکند
گاهی اوقات سکوت دلی رو بدست می آورد
گاهی اوقات سکوت از دل تنگی حکایت می کند
گاهی اوقات سکوت بغض تو گلو خفته است
گاهی اوقات سکوت حرف تو راه مانده است
گاهی اوقات سکوت سخن بی کلام است
گاهی اوقات سکوت گریه بی صدای دل یک عاشق است
دیدار نزدیک است
لحظه وصال شور انگیز ترین شب زندگی در اغوش
مهربانی زیر نور تک ستاره اسمانها وبا صدای پر احساس شاعر ترانه های امید واریم
در رختخوابی از جنس یک لایه از عشق
در تو گمشدن می ارزد به پیدا نشدن
انقدر در کوچه پس کوچه های دلت سرگردان شوم
تا در تو خاموش شوم
اه افسوس که خواب وخیالی بیش نیست
صدایم را چرا جواب نمیدهی
روزی هزار بار در دلم تو را صدا میزنم
ای اشنای دیر بچشم امده صبح با یک دنیا امید با دستانی که
بزودی بارور خواهند شد
برایت یک سبد پر از گلهای صحرای خواهم اورد
من تو را تا اخرین نفس نفس خواهم کشید
تو جاودانه هستی توی ترانه هایم
از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش
براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم
سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم . تو مرا
به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه
تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري . در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر،
زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم
جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي
آسمان خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با
گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس
كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ...
مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم

حریق خزان بود!
همه برگ ها آتش سرخ،
همه شاخه ها شعله ی زرد،
درختان، همه دود پیچان
به تاراج باد!
و برگی که می سوخت،
می ریخت،
می مرد.
و جامی ـ سزاوار چندین هزار آفرین ـ
که بر سنگ می خورد!
من از جنگل شعله ها می گذشتم
غبار غروب
به روی درختان فرو می نشست.
و باد غریب،
عبوس، از بر شاخه ها می گذشت،
و سر در پی برگ ها می گذاشت.
فضا را، صدای غم آلود برگی، که فریاد می زد،
و برگی که دشنام می داد،
و برگی که پیغام گنگی به لب داشت
لبریز می کرد.
و در چشم برگی که خاموش خاموش می سوخت
نگاهی، که نفرین به پاییز می کرد!
حریق خزان بود
من از جنگل شعله ها می گذشتم
همه هستی ام جنگلی شعله ور بود!
که توفان بی رحم اندوه،
به هر سو که می خواست، می تاخت،
می کوفت، می زد،
به تاراج می برد!
و جانی،
که چون برگ،
می سوخت، می ریخت، می مرد!
و جامی
ـ سزاوار نفرین! ـ
که بر سنگ می خورد!
شب از جنگل شعله ها می گذشت،
حریق خزان بود و تاراج باد.
من آهسته، در دود شب رو نهفتم
و در گوش برگی که خاموش خاموش می سوخت،
گفتم:
ـ مسوز این چنین گرم در خود، مسوز!
مپیچ این چنین تلخ بر خود، مپیچ
که گر دست بیداد تقدیر کور
تو را می دواند به دنبال باد
مرا می دواند به دنبال هیچ!

خدا وصیت منو گوش بده
نامه مو بخون شاید دیگه من نباشم
مواظب عشقم باش
می سپارمش بهت میرم
تمام تارو پودمو یه وقت نیاد برنجونیش
کسل کنی وجودمو
خدا یه وقت کسی نیاد بدزده قلب ساده شو
کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایشو
بهش بگه دوسش داره
خیلی بده زمونمون خدا
سپردمش بهت
مواظب عشقم بمون
خدا شاید این عشقی که من میگمو تو نشناسی
نزدیک ترین کسم اونه خیلی دوسش دارم .
راستی یادم نره بهت بگم
عزیزترین من اونه خودم مهم نیست
اما اون نزاری تنها بمونه
بمیرم واسه هق هقش
گریه چقدر بهش میاد
وقتی که حرصش میگیره میگه از من بدش میاد
اما وقتی آروم میشه میبینه من بغضم گرفت
همین دیونه بازی هاش از اول چشممو گرفت
می شـه قلب پـاکتو با یک نـگاه ازت ربود؟
تو بگو، می شه شـبا حتی تو خـواب یاد تو بود؟
می تـونم ازت بخـوام همیشـه پیـشم بـمونی؟
واسـه قلـب عاشقــم تا دنیـا دنـیاست بخونی؟
واسه دیدنت تو خوابم می شـه نشـمرم ستاره؟
می شـه تا تـو دنـیا هسـتم، من ببیـنمت دوباره؟
می شـه تا آخـر دنـیا من فقـط، مال تو باشـم؟
می شه با دیدن چشمات، دیگه غم نداشته باشم؟
می شــه از لبـای نـازت گل بوسـه رو بچـینم؟
بشـینــم کنار دسـتت، با تـو رویـا رو ببیـنم؟
می شـه با دیـدن چشـمات همیشــه دلـم بلرزه؟
می شـه وقتی نیستی پیشـم دلم از دنیا نترسه؟
می شه واسه باتو بودن، از همه دنیا جدا شد؟
تو بهــار اون نـگاهـت یه پرستـوی رها شد؟
تو دورنـگی های دنیا، می شه باتو خو بگیرم؟
من بشـم یار یه رنـگت، تنها با تو جون بگیرم؟
واسه آسمون شب هام، می شه تک ستاره باشی؟
جای ماه تو بدرخشی، تو یکی یکــدونه باشی؟
می شه آفتابگردون عاشق، صبح به عشق تو بیدار شه؟
با نگــات آروم بگیــره، از حرارت تـو آب شه؟
می تونم بخوام که باشـی تو فقط، سنـگ صبورم؟
اشـکو رو تنـت ببـارم، بگـم از تو غـرق نورم؟
تو شـبای داغ مرداد، می شـه آسـمون بباره؟
با تو، تو روزای پائـیز، می شه حـس کنم بهاره؟
روز رفتن می شـه بازم، دسـتای تورو بگیرم؟
عمر من که خواست تموم شه، توی آغوشت بمیرم؟
فراز.

اگه فرصت داده بودي ، با تو رد مي شدم از درد
چشماي خيس ترانه ، گريه رو دوره نمي كرد
اگه فرصت داده بودي ، مي رسيدم به رسيدن
با تو عشق ديگه يي داشت ، طعم آواز رو چشيدن
اگه فرصت داده بودي ، سيب قصه مال ما بود
مونده بودم اگه قلبت با ترانه پا به پا بود
هنوزم عاشقتم نشون به اون نشون كه شب
از نگاه من مث يه روز تازه روشنه
هنوزم عاشقتم نشون به اون نشون كه عشق
مثل خورشيد رو نوك قله ي آواز منه
اگه فرصت داده بودي ، نحسي سيزده به در بود
با تو شمع بودن من ، يه سر از ستاره سر بود
اگه فرصت داده بودي ، اين حصار رو مي شكستم
بين موندن و نموندن ، با ترانه پل مي بستم
اگه فرصت داده بودي ، مي نوشتم خنده ها رو
پر مي كردم با ترانه ، جاي خالي صدا رو
هنوزم عاشقتم نشون به اون نشون كه شب
از نگاه من مث يه روز تازه روشنه
هنوزم عاشقتم نشون به اون نشون كه عشق
مثل خورشيد رو نوك قله ي آواز منه

دستور زبان عشق
دست عشق از دامن دل دور باد!
میتوان آیا به دل دستور داد؟
میتوان آیا به دریا حكم كرد
كه دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟
آن كه دستور زبان عشق را
بیگزاره در نهاد ما نهاد
خوب میدانست تیغ تیز را
در كف مستی نمیبایست داد

|
كوچه هاي دل من، باز خلوت شده است قبل از اينكه برسم، دوستي را بردند يك نفر گفت به من باز دير آمده اي، دوست قسمت شده است. با توام،با تو، خدا يك دل قلابي، يك دل خيلي بد، چقدر مي ارزد؟ من كه هرجا رفتم،جار زدم: شده اين قلب حراج، بدويد يك دل مجاني، قيمتش يك لبخند به همين ارزاني. هيچوقت اما، هيچكس قلب مرا قرض نكرد هيچ كس دل نخريد. با توام، با تو، خدا پس بيا اين دل من مال خودت من كه ديگر رفتم اما ببر اين دل را دنبال خودت. با رفتنت چیزی شبیه عشق افسرد شادابی نیلوفرم این بار پژمرد در کوچه هایی کز قدمهای تو پر بود شب ،شیشه ای از جنس دلتنگی ترک خورد رفتی و آهنگ نگاهت تا همیشه اندوه تنهایی من را با خودش برد رفتی گذشتی از من دلخسته اما با رفتنت چیزی شبیه عشق افسرد !!! |
اگر میدانی در این جهان كسی هست
كه با دیدنش رنگ
رخسارت تغییر میكند و صدای قلبت
آبرویت را به تاراج
میبرد، مهم نیست كه او مال تو باشد
، مهم این است كه
فقط باشد، زندگی كند،
لذت ببرد و نفس بكشد

بگيد بباره بارون .دلم هواشو كرده .بگين تموم شدم من .بگين كه
برنگرده .بهش بگين شكستم .بهش بگين بريدم. نه اون به من رسيدو نه
من به اون رسيدم . برهنه زير بارون. خراب و درب داغون. از ادما فراري .از
عاشقا گريزون. بذار كسي نبينه غرور گريه هامو. بذار كسي نفهمه غم تو
خنده هامو . يه داغ سخت سختم. يه باغ بي درختم . نفرين به روزگارم.
سياهه روزبختم تنم داره ميلرزه . تو اين هواي هرزه گاهي نداشتن دل به
داشتنش مي ارزه

قسم به چشمات بعد از اين جز تو گلي بو نكنم
جز تو به خوبيات به هيچ كسي خو نكنم
قسم به اسمت كه تو رو تنها نذارم بعد از اين
اسم تو رو داد مي زنم تا دم دماي اخرين
قطره به قطره خونمو يك جا به نامت مي كنم
دل خوشي هاي دنيا رو خودم به كامت مي كنم
مي برمت يه جاي دور ميشم واست سنگ صبور
برات يه كلبه مي سازم پر از يه رنگي پره نور
روح و دل و جون و تنم نذر نگاهت مي كنم
دنيا ها رو فداي اون چهره ي ماهت مي كنم
هرچي كه باختي پاي من هرچي كه بردم مال تو
دفتر شعر پيرمو وقتي كه مردم مال تو
قسم به چشمات بعد از اين جز تو گلي بو نكنم
جز به تو به خوبيات به هيچ كسي خو نكنم
قسم به اسمت كه تو رو تنها نذارم بعد از اين
اسم تو رو داد مي زنم تا دم دماي اخرين
مرا از نو بساز ای عشق همیشگی من...!


من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد درین دیر خراب آبادم
سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض به هوای سر کوی تو برفت از یادم
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق هردم آید غمی از نو به مبارکبادم
می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست که چرا دل به جگر گوشه مردم دادم
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک ورنه این سیل دمادم ببرد بنیادم

مرغ دل پر مىزند تا زين قفس بيرون شود جــان بهجان آمد، توانش تا دمـى مجنون شود
كس نــــــــــداند حال اين پروانه دلسوخته در بــــرِ شمعِ وجود دوسـت، آخر چون شود؟
رهــــروان بستند بار و بر شدند از اين ديار باز مــانده در خم اين كوچــه، دل پر خون شود
راز بــــگشا، پرده بردار از رخ زيباى خويش كـــز غم ديدار رويت، ديــده چون جيحون شود
ســــاقـى از لب تشنگانِ بازمــانده ياد كن ســــاغرت لبـــــريز گردد، مستيت افزون شود
گــــر ببارد ابر رحمت باده روزى جـــاى آب دشتها سرمست گردد، چهره ها گلگون شود
دلم گرفته از این روزگار دلتنگی
گرفته اند دلم را به کـار دلتنگی
دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
گــــرفت آینــــــه ام را غـبار دلتنگی
شکست پشت من از داغ بی تو بودنها
به روی شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگی
درون هاله ای از اشک مانده سرگردان
نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگی
از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی
نشسته ایم من و دل کـــــنار دلتنگی
دگر پرنده احساس مــن نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی
بیا که ثانیه ها بی تو کند می گذرد
بیا که بگذرد این روزگـــــار دلتنگی

چقدر سخته تو چشمای کسی که تموم عشقت را ازت دزدید
و به جاش یک زخم همیشگی به قلبت هدیه داد زل بزنی
و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی هنوزم دوستش داری
چقدر سخته دلت بخواد سرت را باز به دیواری تکیه بدی
که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی
اما وقتی که دیدیش جز سلام هیچ چیز نتونی بهش بگی
چقدر سخته که وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه
اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوستش داری
چقدر سخته گل آرزوهات تو باغچه ی دیگری ببینی
و هزار بار تو خودت بشکنی
و آن وقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک.......
این که خاک سیهش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است
گر چه جز تلخی از ایام ندید
هرچه خواهی سخنش شیرین است
صاحب آن همه گفتار امروز
سائل فاتحه و یاسین است
دوستان به که ز وی یاد کنند
دل بی دوست دلی غمگین است
خاک در دیده بسی جان فرساست
سنگ بر سینه بسی سنگین است
بیند این بستر و عبرت گیرد
هر که را چشم حقیقت بین است
هر که باشی و زهر جا برسی
اخرین منزل هستی این است
آدمی هر چه توان گر باشد
چون بدین نقطه رسد مسکین است
اندر انجا که قضاء حمله کند
چاره تسلیم و ادب تمکین است
زادن و کشتن وپنهان کردن
دهر را رسم و ره دیرین است
خرم آنکس که در این محنتگاه
خاطری را سبب تسکین است
دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد
داستان غم پنهاني من گوش كنيد
قصه بي سرو ساماني من گوش كنيد
گفتگوي من و حيراني من گوش كنيد
شرح اين قصه جانسوز نهفتن تاكي
سوختم، سوختم اين راز نگفتن تاكي

اونکه نخواست پیشم باشی باید خودش صبرم بده
خدا گرفتی عشقمو جواب قلبمو بده

جـــز گل روى تـــــــو، امّيــد به جايى نبود درد عشق است، به غير تو دوايى نبود
بنده مـــــوى توام، دست فشـــانى نرسد راهـــى كــــوى تــــوام، راهنمايى نبود
حلقـــه زلف تو زنجيـــــر دل غمگين است از دلـــم جـــز رُخ تو حلقه گشايى نبود
صوفى صافى از اين ميكــــده بيـــرون نرود كه بجـــز كلبــــه عشـّاق صفايى نبود
عاكف كوى بتان باش كه در مسلك عشق بــــوسه بر گــــــونه دلدار خطايى نبود
خادم پير مغان باش كه در مـــذهب عشق جــــــز بت جام به كف، حكمروايى نبود

غم واسه من تو اتاقم شده يارم
شب و روز هق هق و گريه شده كارم
دو سه روزه وقتي كه دلم ميگيره
كسي نيست تا سر رو شونه هاش بزارم
حالا با دل شكسته ام لب پنجره نشستم
بيا كه هنوز چشمامو روي عشق تو نبستم
دو سه روزه كه توي اين خونه اسيرم
قاب عكسهاي تو رو بغل ميگيرم
قاب عكس تو كه قلبمو شكستي
تو كه خيلي دلت ميخواست بميرم
حالا با دل شكسته ام لب پنجره نشستم
بيا كه هنوز چشمامو روي عشق تو نبستم
تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم سهم كمي نيست
گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست
غم آنقدر دارم كه مي خواهم تمام فصل ها را
بر سفره رنگين خود بنشانمت،بنشين غمي نيست
حواي من بر من مگير اين خود ستايي را كه بي شك
تنها تر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست
آئينه ام را بر دهان تك تك ياران گرفتم
تا روشنم شد در ميان مردگانم همدمي نيست
همواره چون من، نه؛ فقط يك لحظه خوب من بينديش
لبريزي از گفتن ولي در هيچ سويت محرمي نيست
من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم
شايد براي من كه همزاد كويرم شبنمي نيست
شايد به زخم من كه مي پوشم ز چشم شهر آن را
در دستهاي بينهايت مهربانش مرهمي نيست
شايد و شايد هزاران شايد ديگر، اگر چه
اينك به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست![]()

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم . پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام روئید؛ با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:« دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم»...! همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم. نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا؛ شاید خطا کردم و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا؛ تا کی؛ برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد. بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود. بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت. کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد.کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زیبای توام. برگرد!!!... ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :« تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو"در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم." ...»و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است و من در اوج پائیزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز هم برای شادی و زیبایی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پ.ن: لطفا در صورت رضایت از مطالب وبلاگ پس از ورود به لینک ، با انتخاب و ثبتghatreyebaranblogfa.com از وبلاگ من حمایت کنید.
بادها را به تو هدیه می کنم
وباران را
و برترین شعرم را که تنها یک جمله است :
دوستت دارم !
چه بسیار شب ها و روزهای زمستانی
دوستت داشتم
پیش از آن که زاده شوم .
و چه بسیار شب ها و روزهای پاییزی
دوستت داشتم
پیش از آن که زاده شوم .
و چه بسیار شبها و روزهایی
پس از مرگ
که دوستت خواهم داشت .
و در عشق تو زاده می شوم
و در عشق تو می زیم
و در عشق تو خواهم مرد .
خسته ام از بغض کهنه ی عشق ، سنگینه تحملش تو صدام ، خوبه که به یاد تو قانعم ،
میتونم بگذرم از شکنها ، باورش سخته برام ولی من ، میرم و چیزی ازت نمیخوام ، اما بدون
هر جا برم بعد تو ، بغض عشق میمونه از تو برام ، بغض من وا نمیشه تو صدام ، خدایا یه دریا
گریه میخوام ، نفهمید اونکه باید میدونست ، بیشتر از جون هنوز عزیزه برام ، با جدایی هیچی
تموم نمیشه ، عاشق از عاشقی سیر نمیشه ، بگو تو اگه عاشق نبودی ، عاشقت از تو دلگیر
نمیشه ..................... . بغض عشق مونده هنوز تو صدام ، هنوزم هیچی ازت نمیخوام ،
عاشقت بودم واز عاشقی جزء غمت هیچی نمونده برام ، اما من هنوز به پات مونده ام ، یه
لحظه بی درد نیاسوده ام ، از جدایی خیلی اگه گذشته اما هنوز به عشقت آلوده ام ، با جدایی
هیچی تموم نمیشه ، عاشق از عاشقی سیر نمیشه ، بگو تو اگه عاشق نبودی ، عاشقت از
تو دلگیر نمیشه
مي نويسم تنها به ياد او و براي او ... مي نويسم به ياد روزهاي شيرين انتظار، به ياد لحظه هاي فراق و
چشمان منتظر ... مي نويسم به ياد او كه عشق را در نهان خانه ي جانم گذاشت و واژه ي شيرین انتظار را
به من آموخت. به راستي كه انتظار چه زيباست ... چه زيباست آن چشماني كه هر روز چشم به راه
معشوق مي ماند و چه پاك و مقدس است آن دلي كه هر لحظه براي معشوق بتپد.
بهترين دوستم نيستي لا اقل بهترين دشمنم باش اگر غمخوارم نيستي لا اقل بزرگترين غم باش هر چي هستي بهترين باش چون بهترين ها هميشه در ياد خواهند ماند.
هرگاه خداوند تو را به لبه ی پرتگاه هدایت کرد به خدا اطمینان کن.چون یا تو را از پشت خواهد گرفت یا به تو پرواز کردن خواهد آموخت.
ما هر چه دویدیم به مقصد نرسیدیم از عشق به جز مزه ی تلخش نچشیدیم این دست منو دامنت ای عشق کجایی یک عمره که از عشق فقط قصّه شنیدیم

بسم بود
بسم
نفس بي كسي ام زنده دلان
قطع كنيد
سينه ام چاك كنيد
اين غبار سيه از روي رخم پاك كنيد
به چه كار آيد اين چشمه ي خون ؟
اين تن مرده ي مرگ
كه تن زنده ي من كرده چنين آواره
از كف سينه ام آريد برون
ببريد
ببريد
در بيابان سكوت
زير مشتي لجن و سنگ سيه خاك كنيد !!!

اگه شبها سر سجاده سبز دل مهربونت لرزید و قطره اشکی گوشه
چشمای پاکت رو نمناک کرد به یاد ماهم دستی به آسمون بلند کن شاید
خدا به حرمت نفس آسمونی فرشته ی زمینیش گوشه چشمی هم به ما بندازه..
دل گرفته شدم از دست زمانه
دل شده قافل از دست این زمانه
مهرم رازم باش در این زمانه
یک لحضه قافل نباش از این زمانه
خیلی نامردی دیدم ازاین زمانه
مهرم رازم باش در این زمانه
آخرش شکست بی مروت زمانه
خداوندا من قهرم از این زمانه
تو اتاقم تو نور مهتاب میشینم و به تو فکر میکنم..دلم میخواد پیشم باشی واسه همیشه.کی واسه همیشه ماله همدیگه میشیم؟؟؟؟؟؟؟؟تو نور مهتاب به این فکر میکنم و واسه رسیدن به هم دعا میکنم تو هم دعا کن

امشب دلم ميخواهد به كسي بگويم'' دوستت دارم.''تو نهراس و آنكس باش.بگذار با هر آنچه در توان دارم
همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.بگذار برايت نقش آن دلباخته اي را بازي كنم كه لحظه اي
دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند.بگذار همچون معشوقي كه براي وصال معشوقش جان ميدهد
برايت جان دهم.بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم و تو را ستايش كنم.بگذار در تاريكي به تو لبخند
بزنم.نگذار زمان از دستم برود و تو را درنيابم.ميخواهم بينديشي كه همين امشب غير از من
كسي ديوانه تو نيست هرچند كه جاهلانه فكري باشد.كمي بيشتر با من و همين امشب بگذار خيال كنم
كه جز تو كسي نيست.همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم.نقش حقيقت را.همان كه دور از تو بارها
روبه روي آينه تمرين كرده ام.
اي آخرين ! آينه ام اينبار تو باش .

اگر می دونستی چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي
تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستي
گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي
که اين غريبه ي تنها , جز نگاه معصومت پنجره اي
و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم مي کردي
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي
و سال ها برايش گريسته اي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
دوستم مي داشتي
همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد
کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم
و مرا از اين عذاب رها مي کردي
اي کاش تمام اينها را مي دانستي

بال های شاپرک ها رو کی شکست
چه کسی چشم ستاره ها رو بست
تو روزای پستی و نا مردومی
چه کسی رفت یه گوشه آروم نشست
چه کسی تو شب های دلواپسی
بی خیال توی دلش قند می شکست
وقتی هم تا سفره رو آماده دید
حق به جانب بالای کرسی نشست
شبهای دیجور و سرشار از خطر
چه کسی روی موهاش حنا می بست
روزا مثل شیر توی جبهه ها بود
نیمه شب عارف و زاهد مست مست
وقتی معبر بسته بود چه آدمی
دواطلب تو میدون مین می نشست
شب حمله کی می رفت یه خلوتی
عارفونه با خداش پیمون می بست
تا به کی باید که این چشمها روبست
دلمون به این خوشه خدایی هست

تقدیم به عزیزم
همه می گن که گناهه......................................................عشق پاک من به چشمات
می گن عشق ما تباهه.....................................................دل ندم به سادگی هات
همه فکرشون همینه....................................که جدا بشیم من و تو
سرت اینقدری شلوغه................من دیگه جایی ندارم
حس تلخ یه حسادت..............چشاشون خونه کرده
میدونم جای سعادت ......................آرزوشون غم و درده
به اونا بگو گل من ................................... حس خوب عاشقی رو
بگو که توی دل من ......................................................کاشتی بذر رازقی رو
بیا ثابت کن به دنیا...........................................................که هنوزم عشق زنده اس
بینه هرچی توی دنیا ............................................................عشق پاک ما برنده اس
میگن عاشقی که جرم نیست......................................................عشق یک دختر گناهه
میگن عشقه اون که عشق................................................. نیست هوسه فقط گناهه
اونا عشقو حس نکردن عشق................................... که مردو زن سرش نسیت
می دونی باور نکردن عشق............................... خیانتی باهاش نسیت
حرفاشون برام مهم نیست.................پشت تو هرچی که می گن
هیچی جز تو تو دلم نیست.............اینو حتی اونا می گن
می میرم از عشقت آخرحرف من نیست همه میگن

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه>كوچه گذشتم.
همه تن چشم شدم خيره به دنبال توگشتم.
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم.
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم. در نهانخانه جانم , گل ياد تو درخشيد,
باغ صد خاطره خنديد,
عطر صد خاطره پيچيد. يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم,
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم,
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.
تو , همه راز جهان ريخته در چشم سياهت,
من , همه محو تماشاي نگاهت. آسمان صاف و شب آرام,
بخت , خندان و , زمان رام.
خوشهء ماه فرو ريخته در آب,
شاخه ها دست برآورده به مهتاب.
شب و صحرا و گل و سنگ,
همه , دل داده به آواز شباهنگ. يادم آمد تو به من گفتي: ((از اين عشق حذر کن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر کن!
آب , آيينهء عشق گذران است.
تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است,
باش فردا , که دلت با دگران است!
تا فراموش کني , چندي از اين شهر , سفر کن!)) با تو گفتم: ((حذر از عشق ندانم.
سفر از پيش تو هرگز نتوانم,
نتوانم!)) روز اول که دل من به تمنّاي تو پر زد,
چون کبوتر بر لب بام تو نشستم.
تو به من سنگ زدي , من نرميدم , نه گسستم.
باز گفتم که تو صيّادي و من آهوي دشتم,
تا به دام تو در افتادم , همه جا گشتم و گشتم,
حذر از عشق ندانم,
سفر از پيش تو هرگز نتوانم , نتوانم! اشکي از شاخه فرو ريخت.
مرغ حق , نالهء تلخي زد و بگريخت...
اشک در چشم تو لرزيد,
ماه بر عشق تو خنديد.
يادم آمد که دگر از تو جوابي نشنيدم,
پاي در دامن اندوه کشيدم,
نگسستم , نرميدم... رفت در ظلمت غم , آن شب و شبهاي دگر هم,
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم,
نه کني ديگر از آن کوچه گذر هم...!
بي تو امّا به چه حالي من از آن کوچه گذشتم...!

بيا كز دوريت سوزم شب و روز

رفتي و منو با گريه هام تنها گذاشتي
دلم می خواد همیشه بگریم تا بدونی که چقدر دوستت داشتم و دارم با اینکه رفتی
گريه کن جداييا ما رو رها نمي کنن ....
.آدما انگار براي ما دعا نمي کنن...
گريه کن حالاحالا از هم بايد جدا باشيم ....
بشينيم منتظر معجزه ي خدا باشيم...
گريه کن منم دارم مثل تو گريه مي کنم ...
به خداي آسمونامون گلايه مي کنم...
گريه کن واسه شبايي که بدون هم بوديم ...
تنهايي ، براي سنگيني غصه کم بوديم...
گريه کن ، سبک ميشي ، روزاي خوب يادت مياد ...
گرچه تو تقويمامون نيستن اون روزا زياد...
گريه کن براي قولي که بهش عمل نشد ...
واسه مشکلاتي که ، بودش و هست و حل نشد...
گريه کن واسه همه ، واسه خودت ، براي من ...
توي باروني ترين ثانيه حرفاتو بزن...
گريه کن تا آينه شه ، باز اون چشاي روشنت ......
واسه موندن لازمه ، فداي گريه کردنت
دلم برای کسی تنگ است…
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…
دلم براي کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه می دهد …
دلم برای کسی تنگ است که با زيبايی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…
دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…
دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هايش را آرزو دارد…
دلم برای کسی تنگ است که گوشهايم شنیدن صدايش را حسرت می کشد …
دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…
دلم برای کسی تنگ است که اشکهايم را ديده…
دلم برای کسی تنگ است که تنهاييم را چشيده…
دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…
دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…
دلم برای کسی تنگ است که تنهاييش تنهايی من است…
دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…
دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…
دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگيست…
دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…
دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…
دلم برای کسی تنگ است که دوستيش بدون (( تا )) است…
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هايم است…
دلم برای کسی تنگ است .............
با تشکر نوشته شده توسط مدیریت وب بهروز اتش پیکر
ضمنا با تشکر از خانم فائزه که شعرهای زیبای زیر را برام فرستاده که منم به اسم خودس تو وب میگذارم
چه دلیلی داره زنده بودن .
وقتی كسی رو نداری برای پرستیدن .
وقتی دلی نداری برای سپردن .
حتی تنی برای زخم خوردن .
چه فایده داره نفس بی هم نفس كشیدن .
اشك چه ارزشی داره وقتی شونه هایی رو كه سال ها چشم به راهش بودی و نداشتن .
چه فایده داره چشم هات وقتی نتونی زیبایی ها رو ببینی
زمانی كه دلیل زیبا دیدن و نداشتن .
آه بلندی می كشم و با فریاد میگم
خدا یاااااااااااااااااااااااااااااا
چرا

ای ستاره ی درخشان آسمان دلم
اشك سوزان چشمان مرا ببین ، بغض من در جاده های بی
كسی گم شده
دوست ندارم همچون یك عروسك كوكی باشم
هرگز نمی خواهم كه در صندوقچه ی دلت مخفی بمانم
نمی خواهم در فشار هرزه ی نگاهها خرد شوم
من طالب پیوستن هستم ،من می خواهم شاهد سپیده دم عشق باشم
من هم می خواهم سرود عاشقانه سر دهم
رقص نیرنگ را نمی خواهم ،مرا پناه ده و از شبهای پر عذاب مرا دور ساز
بگذار تا زائیده ی عالی ترین تصویرها باشم
بگذار تا معنای هستی را در یابم و معجزه ی عشق را ببینم
می خواهم به آرامی به روی مخمل شب چشمهانم را بر هم گذارم
هجوم كابوسهای شبانه را از من برهان
تیغ بی وفایی را به من نشان مده ...شوق پرواز را به من بیاموز
و جای حسرت را برایم باقی مگذار
بگذار تا مروارید دریایت شوم ،بگذار تا به نیستان دلت راه یابم
شكوه عشقت را از من دریغ نكن ،چهره ی تلخ جدایی را از من دور ساز
چشمان صاف و زلالت را برایم گل آلود نكن ،بر عشق پاكم نفرین نكن
مگذار كه نشكفته پرپر شوم
زندگی مرا وسعت بخش به حرفهای دلم نگاه كن
برگ ریزان پائیزم را با تو می خواهم چرا كه با بودن تو دیدنی و زیبا می شود
جاده ی تنهایی پائیزان فقط با بودن تو انتها می یابد
می خواهم چشمانت را باز كنی و مرا ببینی
نمی خواهم روزی باشد كه دیگر من تمام شده باشم
آه كه چه شیرین است در این برگ ریزان و در این جاده ی تنهایی با تو همگام شدن
خدایا اگر قرار بود روزی شاهد باختنم باشم
پس چرا آتش عشقش را در وجودم شعله ور كردی ؟؟؟؟؟؟؟














